![]() |
![]() |
|
|
به نام خداوند نون وقلم قرار نبود چیزی بنویسم ،حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم اما حس عجیبی منو به سطرهای خالی دعوت می کرد.انگار قرار بود بنویسم ،بی بهونه برای هیچکس ،بی مخاطب.انگار این بار این کاغذهای سفید بود که دلشون برای سیاه شدن تنگ شده بود.حالا که مثل سرگشته ها اینجام نمی دونم باید نقطه بذارم وبرم سرخط واین خط نصف ونیمه رو غافلگیر کنم یا اینکه یه کاما بذارم وادامه بدم.شاید هم باید سه نقطه بذارم وبقیه اش رو خالی بذارم واسه دلتنگی های این کاغذ هایی که با همه بی کلامی ها می تونن یه نامه ی عاشقانه باشن،یا یه برگه اقرار یا حتی آخرین دست نوشته های یک نفر که قراره بعد از نوشتن برای همیشه به تراژدی زندگیش خاتمه بده،مثل اینکه این جمله خیلی طولانی شد وقتشه که یه نقطه بذارم ،آره حالا نقطه سرخط. حالا من اینجام سرخط ،نمی دونم قراره کجا برم،بهتره برم خط بعدی شاید، آره نقطه سرخط. اینجا هیچ تفاوتی با خط قبلی نداره جز اینکه یه سطر پایین ترم اما میخوام بگم.بگم دلم میخوات خیلی چیزا بگم اما نمی دونم از کجا بگم شاید بهتره از اول شروع کنم از سر خط پس نقطه سرخط. اینجا همون جایی که همه چیز شروع میشه اینجا ابتدای یک سطره،یه سطر واسه گفتن خیلی از دلتنگی ها،خیلی از حرفای نگفته ای که قراره یه روز گفته بشه.اما شاید هیچ وقت هیچکس اونها رو نخونه.می خوام بنویسم از دلتنگی ها، از دلتنگ شدن یه درخت تویه یه باغ برای بهار،دلتنگ شدن دامن شب واسه روی ماهه خورشید،بنویسم از همهء عقده هایی که تا حالا فکر می کردم عقده بودن اما حالا می بینم جنایت هایی بوده که خودم در حق خودم کردم.می خوام بنویسم از کلمه هایی که پر از فریادن اما برای همیشه خاموش شدن.بنویسم از سطر سطر زندگی از لحظه هایی که بی امان از دفتر عمرم گذشتن و دیگه هیچ وقت بر نمی گردن،از خزونی که بی رحمانه وبی بهانه به بهار زند گیم شبیخون زد.می خوام بگم از ترس ،که همیشه وهرجا با من بوده از اینکه همیشه منو ترسوندن از دوست که مبادا به من خیانت کنه ،از عشق که مبادا ناگهان به سراغم بیات،از پل هایی که قراره یه روز جای دیوارهارو بگیرن،از مرگ که ناغافل به سراغم بیات.میخوام بنویسم از وقتی که خندیدم و گفتن تو دیگه بزرگ شدی، از وقتی که نخندیدم وگفتن تو دیگه بزرگ شدی.میخوام بنویسم اما نگرانم از اینه مبادا جوهر خودکارم تموم بشه ومنو وسط راه قال بذاره مثل یه دوست نا رفیق.ا اینجا دوباره اول خطه،دوباره سلام به سطر سطر این کاغذهایی که تشنهء سیاهی اند.می خوام بگم ازآینده ای که هنوز نیومده داره می گذره مثل برق،باد نمی دونم مثل نور .شاید دیگه نباید بنویسم انگار دیگه وقت تمومه.همیشه از این نگران بودم که مبادا وقت رفتن باشه ومن آماده نباشم،اما انگار از هرچی می ترسیم سرمون میات من آماده نیستم اما وقته رفتنه و اینجا تازه سرخط،اما میشه سر خط هم نقطه گذاشت پس نقطه سر خط . پایان... آبان 86 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:27 توسط rend |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
شبلی با من برقص نویسنده عجوزه |
|
RSS
|